من برای سال ها می نویسم
سال ها بعد که چشمان تو عاشق می شوند افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود همیشه یکی بود یکی نبود .............................................................................................................! عشق مثل آب می مونه که میتونی تو دستت قایمش کنی آخرش یه روزی دستت رو باز می کنی و می بینی نیست قطره قطره چکیده بی آنکه بفهمی اما دستت پر از خاطرس ............................................................................................................! روی تخته سنگی نوشته بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم:بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم انتظار داشتم زیر نوشته ی من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم. .......................................................................................................! کاش آن کس که در تنها ترین تنهایی هایم تنهای تنهایم گذاشت در تنها ترین تنهایی هایش تنها ترین تنها کسش .......................................................................................................! یکی گفت یکی نگفت:اون که گفت تو بودی اون که دوستت دارم رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم. یکی رفت یکی نرفت:اون که رفت تو بودی اون که جز تو دنبال هیچ کس نرفت من بودم. .......................................................................................................! آخرین باری که او را دیدم گردنبند صلیبی به او هدیه کردم. گفت من که دوستت ندارم پس چرا به من هدیه می دهی؟ گفتم:بر سر هر گوری صلیبی می نهند این صلیب را بر گردنت بالای قلبت بیاویز زیرا آنجا گورستان عشق من است ..........................................................................................................! برای زیستن دو قلب لازم است. قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند قلبی که هدیه کند و قلبی که بپذیرد قلبی که بگوید و قلبی که جواب بگوید قلبی برای من و قلبی برای انسانی که من میخواهم ...........................................................................................................! گفتم دوستت دارم. نگاهی به من کرد و گفت چند تا؟ دستام رو بالا بردم و تمام انگشتای دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود.... .........................................................................................................! اگر روزی مردم تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم. بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا بجای معشوقم برایم گریه کند. چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم. و آخر این که دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم
ساعت: 9:39 PM
تاریخ: 87/12/09

.jpg)





















